دخترک احمق رفته است در انتهای اتاق نشسته تا مثلا چه فرجی بشود،اصلا معلوم نیست کی قرار است پا شود بیاید چیزی بگوید یا مثلا برود گورش را گم کند فقط بلد است در مغزم تقه بزند،چشمهایش را به رخم بکشد الکی تظاهر کند به یادم است یا حتی اینکه مواظب من است و راه و چاه را نشانم میدهد،هرچه میخواهم ارتباط برقرار کنم نگاه عاقل اندر سفیه می اندازد که خجالت میکشم و حیف،حیف که جنبه ندارد وگرنه یکی دوماهی ولش میکردم برود آدم شود ولی خب هرجا هم که اصلا برود از این اتاق بیرون ماندنی نیست،مانده ام تا قبل از اینکه به من رو بیاورد اصلا کدام گوری چه غلطی میکرده است،باز دلم برایش میسوزد و میگویم بیا کنارم،نوازشش که میکنم کمی در آغوشم میماند ولی مثل دیوانگان که حالشان درست شدنی نیست باز فرار میکند میرود انتهای اتاق،واقعا گاهی وقتها از دستش خسته میشوم به او میگویم اگر نمی آیی لااقل برو،مرا با این رفتارت دیوانه میکنی،نمیدانم دارمت یا نه،نمیفهمم چه حسی به من داری،آخر چه مرگت است؟ دوباره با کلمه و زبان که نه ولی خب هزار نشانه و رمز و راز می آورد که تو را دوستت دارم و من این خر شدن مضحک را دوست دارم،گاهی وقتها کالبدم را حس میکنم،حس میکنم،یقین دارم که کالبدم هم مرا حس میکند،دخترک به چشمانم نگاه نمیکند ولی من حس میکنم،احساس دلتنگی،کالبد،روحم،من که نه ولی کالبدم سیگار میکشد،خیلی هم پر رو است،میگوید سیگاری بودن که بد نیست،من هم هرچه میگفتم نکش مضر است نمیگوشد روانی.دلم،کالبدم،نگاه دخترک که به دستانم زل میزند،نجاتم بده خدا،کالبدم را
برچسب:
نویسنده: سارا فلاح