خرید بک لینک
هوا مملو از قطره های بزرگ زرد و صورتی رنگ ژله ای،درختان آبی رنگ و برگان سیاهشان حسابی به چشمانم که میخورند احساس طراوت میکنم،پرندگان دایما زر میزنند حیف که حالم خوب است وگرنه فحششان میدادم،رفیقم ساکت است و همان بهتر که هست فقط صدای شرشر آب که به سقف میخورد را دوست دارم،دو سه نفری که باد میبردشان حواسم را از رفیقم پرت کرد،انگار سوار یکی از طوطی ها شده و از ترس جیک جیک جوجه کاکتوس ها فرار کرده است،من هم با باد در راه هم صحبت میشوم تا خستگی را از یاد ببرم؛هوا که تاریک میشود کمی میترسم،درختان خیلی خر و پف میکنند،یکی نیست بگوید کمتر دی اکسید بکش تا شب اینگونه قار قار نکنی،اگر اره برقی داشتم امانشان نمیدادم،حال این که هیچ،رفیقم بعد از دور دور برگشته از من شام میخواهد،هوای اطراف را متراکم کردم و مقداری از الکترون های بنفش را چپاندم داخلش و کردم در حلقش،الان هم میروم که بخوابم،رفیقم محکم بغلم کرده است،به زور نفس میکشم ولی گرمای بدنش را دوست دارم،فقط میترسم نیمه شب گرسنه بشود و من را بخورد،کاش تا صبح بیدار نشود...

برچسب: نویسنده: سارا فلاح تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 21:06

صفحه بندی